العلامة المجلسي

750

حياة القلوب ( فارسي )

پس خضر عليه السّلام سبب درست نمودن ديوار را بيان نمود . حضرت فرمود : آن گنج از طلا ونقره نبود كه مطلب از آن گنج طلا ونقره باشد ، بلكه گنج علم بود زيرا كه لوحى بود از طلا كه در آن لوح اين كلمات نوشته بود : عجب است كسى را كه يقين به مرگ دارد چگونه شادى مىكند ؛ عجب است كسى را كه يقين به تقدير خدا دارد چگونه اندوهناك مىباشد ؛ عجب است كسى را كه يقين به قيامت داشته باشد چگونه ظلم مىكند ؛ عجب است كسى را كه ببيند دنيا را وگرديدن أهل آن را از حالي به حالي چگونه ميل به دنيا مىكند ودل به أو مىبندد . پس فرمود كه : ميان آن دو پسر وآن پدر صالح هفتاد پدر فاصله بود وخدا حفظ حرمت آن دو پسر نمود براي صالح بودن آن پدر . پس خضر گفت كه : پس خواست پروردگار تو كه چون آن دو پسر به حدّ كمال برسند ، گنج خود را بدرآورند . پس در اينجا ارادهء خود را بيرون كرد وبه ارادهء خدا نسبت داد ، زيرا كه اين آخر قصه بود ديگر معلّم بودن أو نسبت به موسى تمام شد چيزى نماند كه بايد أو بگويد وموسى گوش دهد ، وخواست تدارك كند آنچه در أول قصه وميان قصه از راه بشريت يا مصلحت تنبيه موسى به خود نسبت داده بود ، پس مجرّد شد از ارادهء خود مجرد شدن بندهء مخلص ودر مقام اعتذار برآمد از آنچه دعواي ارادهء خود را در آنها كرده بود وگفت : اين رحمتي بود از جانب پروردگار تو ونكردم آنچه كردم از امر خود بلكه همه را به امر پروردگار خود كردم « 1 » . به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : چون حضرت موسى خواست كه از حضرت خضر جدا شود گفت : مرا وصيتي بكن . پس از جمله وصيتهاى خضر اين كلمات بود : زنهار لجاجت مكن ، وبىضرورت واحتياج راه مرو ، در غير موضع تعجب خنده مكن ، گناهان خود را به يادآور ، زنهار به گناهان ديگران مپرداز « 2 » .

--> ( 1 ) . علل الشرايع 59 . ( 2 ) . امالى شيخ صدوق 265 .